تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ
تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391 | 10:09 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام دوستای گلم ...

وای من بالأخره اومدم...

این چندوقته یه اشکالی واسه اینترنتم پیش اومده بود که هیچ جوره نمیشد بیام.

تقریبا دو ماه بود که نیومده بودم.

وای انقدر حرف هست که چی بگم؟

تو هفته سه دو روزشو تعطیلم ولی بازم از اون ماجراهای مدرسه ایمون هیچی کم نشده امروز با اینکه تعطیل بودم ولی دبیر ریاضیمون قرار شد ازمون امتحان بگیره و ساعت 3 رفتم مدرسه بعد امتحانو که دادیم رفتیم حیاط ولی وقتی برگشیم دبیر ریاضیمون گند زد ب اعصابمون منم جوش آورده بودم میخواستم بگیرم خفش کنم ک از اخیارات بنده خارج بود چنین کاری؟!!!

داشتم امروز با رفقا حرف میزدم و گفتم که این مدرسه هرسال باید یه دبیر گند ب ما بندازه...واله...

بعد خلاصه ما هم که حسابی دلمون از دست این دبیر خون بود رفتیم دفترو کلی اعتراض کردیم و بعد از تلاش و مشقت فروان با همکاری مدیرو معاون محترم ب هیچ نتیجه ی خاصی نرسیدیم...

خدایا خودت کمک کن ریاضیم نمره ی بدی نگیرم خواهش میکنم!!!

حرف زیاده ولی باقیش باشه واسه بعد فعلا بای




طبقه بندی: خاطرات روزانه،

تاریخ : پنجشنبه 23 شهریور 1391 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : بهار

از عنوان میشه فهمید موضوع چیه؟!

فردا آزمون دارم و هیچی نخوندم.نمیدونم چرا هرچی برنامه ریزی میکنم وقت بذارم ریاضی و زبان بخونم نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!

من همیشه از زبان بدم میومد یجورایی انگار رو مخه.

وای یه هفته دیگه روزای خوشمون به پایان میرسه و دوباره بدبختیامون استارت میشه....

سه شنبه آخرین جلسه از کلاس عربیمون بود خداییش کلاسه خیلی خوب بود خیلی از مشکلامون تو عربی برطرف شد.

آخرش که کلاس تموم شد منو فاطمه -ع و فاطمه م رفتیم تو حیاط نشستیم بعد یهو آرزو ام اومد البته من میدونستم میخواد بیاد چون قرار بود بیاد عکسایی که براش ظاهر کردمو بگیره و من یادم رفته بود عکسارو ببرم.

آرزو رفته یه مدرسه ی دیگهالبته خودش که اصلا دوس نداشت بره بگم این مدیر------------------- مون چی بشه که اگه به یکی گیر بده گیرش سه پیچه

داییم اینا رفتن مشهد(فاطمه اینا و دایی پنجمیم) بابام گفته ما ام اگه خدا بخواد پاییز میریم امروز داشتیم با مامی در مورد همین میحرفیدیم بعد مامی جونم گفت من نگران درس و مدرسه ی توام و دایم استرس مدرسه ی تو رو دارم که قراره چند روز نری منم بهش گفتم اصلا نگران نباش موقع مدرسه ها بریم و آدم چند روز مدرسه رو بپیچونه یه سعادت دیگه ای داره

امروز با مامی رفتیم چند تیکه از وسایل مدرسه رو گرفتم  و خلاصه حسابی آماده ی تحصیل شدیم

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،

تاریخ : یکشنبه 19 شهریور 1391 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : بهار

+امروز با دایی جونم رفته بودیم روستامون ساعت7صبح راه افتادیم و نزدیکای ظهر رسیدیم!                                                                         اول رفتیم خونه ی مادربزرگم و بعد از اونجا رفتیم خونه دوتا عموهام سر زدیم و بعدشم ناهار خوردیم....چون ما بی خبر داشتیم میرفتیم مامی خودم ناهارو از قبل درس کرده بود یه ساعت بعد ناهار دیگه وسایلو جمع کردیم و از مادر بزرگم و عموهام خدافظی کردیم و رفتیم باغ داداشم (که پدر بزرگم  براش به ارث گذاشته)و یکم انگور چیدیم و کلی ام را براه عکس انداختیم و  بعدشم برگشتیم خونه ساعت 7شب رسیدیم خونه...

+همونجوری که قبلا گفتم من روزای شنبه و سه شنبه میرم مدرسمون واس کلاس عربی ؛ بچه هام میان ولی دو سه جلسه در میون.... انقدر بدم میاد از اینایی بی انگیزه وارد یه کار میشن... یکی نیست به بعضیا بگه آخه خانم عزیز خوب دوست نداری بیای کلاس اسمتو ننویس کلاس فکر کردی حالا اسم تو تو ثبت نامیایی کلاس کنکور نباشه جات تو رتبه تک رقمیای کنکور خالی احساس میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ دیروز که رفته بودم زهرا_م وسطای کلاس اومد همچین  پُزی میداد که هرکی ندونه فکر میکنه جنیفر لوپز داره وارد میشه...!آخه عزیز من به چیت مینازی؟ بعد منم چون در برابر اینجور آدما تسلیم نمیشم خیلی سرد باهاش رفتار کردم بعدا به دوستم گفته بود بهار چشه؟

+عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تابستونم گذشت و روز از نو روزی از نو. دوباره برناممون میشه: درس درس درس !




طبقه بندی: خاطرات روزانه،
برچسب ها: خاطرات روزانه ی بهار،

تاریخ : جمعه 17 شهریور 1391 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام دوستای گلم چطورین؟

حالم آشوبه ...

خدایا چرا این دل لامصب من هیچوقت آروم نمیگیره؟

یعنی چشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا حتی با اتفاقای خوبم هیچ تغییری تو خودم نمیبینم؟

امروز با فاطمه جونم(دختر داییم) رفته بودیم قلم چی آزمون داشتیم!

من از 4:30صبح داشتم درس میخوندم بعد ساعت 7:30رفتیم اونجا آزمون دادیم خیلی خوب نخونده بودم...

ولی در حد متوسط دادم !

ریاضی رو کلا بیخیال شدم و درسای حفظی رو زدم...

خیلی امید نداشتم به اینکه خوب آزمونو زده باشم ولی بعد از ظهر با فاطمه

جان رفتیم کارنامه هامونو گرفتیم و پشتیبانمون گفت که برای آزمون اول خیلی خوب بود....

ممنونتم خداجون

 

 



تاریخ : پنجشنبه 9 شهریور 1391 | 10:11 ب.ظ | نویسنده : بهار

+چقدر حس قشنگیه وقتی یه روز بفهمی به داشتن رابطه با هیچکدوم از دوستات نیازی نداری...نمیدونم چجوری میشه به بعضیا فهموند که دیگه از حرفای تکراریت خسته شدم...از دروغات ... از کلاس گذاشتنات؟چرا بعضی آدما فکر میکنن از دماغ فیل افتادن؟؟؟!!! حالم از اینجور آدمای مزخرف بهم میخوره...

 

+دیروز خونه دایی جونم(فاطمه اینا) بودیم.من سرما خورده بودم عجیب یعنی کلا احوال تعطیل.از یه طرفم سر درد داشتم!ولی کنار دختر دایی عزیزم فاطمه بودن مهم تر از ایناس....

+امروزم که دختر دایی ، بزرگم دعوتمون کرد واسه فردا ناهار و فردا قراره بریم اونجا....

+آهان یه چیز جالب: قبل از اینکه بریم کلاس عربی اولای تابستون یه همسایه ی جدید اومد کوچه ی ما بعد مامی بهم گفت: که این همسایه یه دختر داره هم سن و سال تو رشتش انسانیه و قراره بیاد مدرسه شما... نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت! بعد که رفتیم کلاس من از رو اطلاعاتی که مامی در مورد دختره بهم داده بود فهمیدم کیه... تو نگاه اول که دختر آروم و خوبی بنظر میرسه الان چندمین جلسه ایه که دارم میبینمش و دلم میخواد باهاش بیشتر آشنا بشم ولی هرکار میکنم این غرور لعنتی نمیذاره برم....چرا من اینجوری شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

 

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،

تاریخ : سه شنبه 7 شهریور 1391 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : بهار

سلام دوستان عزیز...حالتون خوبه؟ منم هی بدک نیستم!

همونجوری که قبلا گفتم دیروز دعوت بودیم باغ داییم ساعت تقریبا 11بود

که رسیدیم اونجا...

بد نبود جاتون خالی خیلی خوش گذشت! فقط ما بودیم و خانواده ی خود داییم.

بعد از اوجا که اومدیم داداشیم حالش  بد بود ، سرما خورده بود.اونو

بردیمش دکتر و بعد امروزم که ناهار خونه دایی چهارمیم دعوت بودیم و رفتیم

اونجا بعد از ناهارم یه سری خونه دایی دومیم زدیم و بعدش زندایی کوچیکم

زنگ زد و گفت من اومدم خونتون شما کجایید؟ بعد ما رفتیم خونه و اونام

شام خونه ما بودن و الان که دارم آپ میکنم تقریبا 20دقیقه میشه که رفتن 

و منم حالم یخورده نا خوشه فکر کنم از داداشم سرما خوردگیه رو گرفتم.

فردام باید برم کلاس عربی و اصلا حوصله شو ندارم ....

خالم اینا چند روزه که مشهدن منم دلم پر میکشه واسه امام رضا ولی

انگار امسالم قرار نیس طلبیده بشیم!

آقا جون یعنی ما انقدر بی لیاقتیم؟

یه چند تا کتاب تست گرفتم چند روزه دارم روی اونا کار میکنم!

واقعا ما ایرانیام بیکاریما...

برمیداریم واسه خودمون دردسر درست میکنیم...

اونروزیه استاد عربیمون داشت باهامون در مورد کنکور حرف میزد و میگفت

فقط تو ایرانه که واسه ورود به دانشگاه کنکور و هزار جور کوفت و زهر مار

میذارن...

شیطونه میگه مامی و بابا جونمو و داداشیامو بردارم برم خارجه ها!!!!!!

حیف که من وطن فروش نیستم(اعتماد به نفسو داشتین؟)....

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1391 | 03:46 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام خوبین؟

چقدر داره زود میگذره روزا....

دلمون خوش بود تابستونمون کلی خوش میگذره ولی...

نمیشه گفت : تابستون بدی بود ولی ...

دیروز خونه داییم بودیم همه فامیلای مامی جونم بودن.

امروزم رفتم کلاس عربی امروز تعداد بچه ها بیشتر شده بود.

وای تو این کلاس عربی آدم هنگ میکنه!

استاده یه سوالایی میپرسید که هممون یه چند دقیقه همینجوری میموندیم

بعد همه شروع میکردن به دادن جوابای چرت و پرت.

خلاصه تابستونمونم داره با این کلاسا و آزمونا میگذره... این نیز بگذرد!

فردا شاید بریم باغ دایی جونم .

خوب دیگه فکر نمیکنم حرفی باقی مونده باشه تا خاطره ای دیگه بای.




طبقه بندی: خاطرات روزانه،

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1391 | 10:51 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام و عرض ادب...

حالتون خوبه؟

از حال من نپرسید که منقلبه...

امروز رفته بودم مدرسه واسه کلاس کنکور عربی ... کلاس مفیدی بود!

امروز که رفتم فقط یکی دونفر از بچه ها بودن{فاطمه -م  و مرضیه و...}

ولی کم کم اومدن و تقریبا یه کلاس 15نفره داشتیم.

از ساعت 9تا 12.

چند روزه سر درد دارم اونم شدید.

اصلا کلا بهم ریختم.

واس همین حوصله هیچی رو حتی اومدن نت و نوشتنوندارم.

از زهرا-م خبری ندارم...

امیدوارم تا الان سروسامون گرفته باشه...

همیشه میگن:وقتی از یکی خبری نیست خوشحال باش،حتما حالش خوبه و سرش گرمه که تو تو یادش نیستی...

واسم دعا کنید دوستای خوبم.

محتاج دلای پاک شما هستم!




طبقه بندی: خاطرات روزانه،

تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1391 | 11:56 ب.ظ | نویسنده : بهار

حالم بده بدجورم بده...

همین الان تو یه سایتی بودم که عکسای زلزله زده های اهر رو گذاشته بود

یعنی خودم سرچ کردم که ببینم وای... یعنی نمیدونید عجب عکسای

دلخراشی بودن....

یکی نیس به من بگه تو که جیگر دیدن اینجور عکسارو نداری واسه چی

میبینی؟

امیدوارم خدای مهربونم به همه بازماندگانشون صبر بده....

و زخمیا و مجروهاشونم زودتر شفا بگیرن...

دیگه نمیدونم واقعا چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگذریم....

سه شب احیا شبای قشنگ و پر فیضی بود...کاش توی سال از این شبا

زیاد داشتیم...

انگار همه خواسته یا نا خواسته دلاشون آسمونی میشه....

دلم میخواست این شبارو مهمون حضرت معصومه یا مسجد جمکران باشم

ولی امسالم توفیقش نصیبم نشد.

از بچه هام کم و بیش خبر دارم فاطمه-م گاهی بهم زنگ میزنی و یکی  دو تا

 دیگه هم اس میدن...

اونروزیه زهرا-م بهم زنگ زد و گفت میخوام باهات حرف بزنم گفتم خوب

بگو...بعد گفت پشت تلفن نمیشه باید ببینمت...قرار شد بیاد خونمون که

 باهم حرف بزنیم ولی بعدش گفت یه مشکلی پیش اومد که نتونستم بیام

 زنگ زد و باهم حرف زدیم...

قضیه از این قرار بوده که یه خواستگار واسه زهرا میاد بعد با طرف حرف

 میزنه و هردوتا همدیگه رو میپسندن و مثلا حالا زنگ زده بود با من حرف بزنه

 که یکم بهش قوت قلب بدم و نظر منو بپرسه...

نزدیک یه ساعت حرف زدیم و امیدوارم هرچی به صلاحشه براش پیش

 بیاد...

امروز افطاری مهمون داشتیم عمه کوچیکم با خانواده ی پسراش و دخترش

خونه ما بودن...

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،

تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1391 | 01:24 ب.ظ | نویسنده : بهار
بیاندیش … نخند
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب.
نخند!
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!
…به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس ،
به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده ی آژانسی که چرت می زند،
به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،
به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلاممی گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،
به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی

….نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!!
که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!!
آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!
آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،
بارمی برند،
بی خوابی می کشند،
کهنه می پوشند،
جار می زنند
سرما و گرما می کشند،
وگاهی خجالت هم می کشند،…….خیلی ساده


تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1391 | 10:35 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام دوستان چطورین؟؟؟

روزای قشنگی نیس ولی روزای خیلی بدی ام نیس...

یعنی یه چی در حد متعادل...

دوست ندارم حالمو واسه کسی توصیف کنم ...

با اینکه شاید اگه یه اشتباه بزرگ توی زندگی کردم و اونم این بوده که وقتی

دلم میگرفت دوست داشتم با یکی درد و دل کنم و مهم نبود طرف کی

باشه... ولی تجربه بهم نشون داده که اگه حرفا تو دل آدم رسوب کنه و

بشه عین سنگ بهتر از اینه که حرفاتو به یه مشت آدم بی تفاوت بزنی که

فرداش وقتی میبیننت اصلا یادشون بره که دیروزش چه حالی داشتی...

من خیلی وقته دیگه هیچکی رو اونقدر محرم حرفای تو دل موندم نمیدونم...

بیخیال...............!!!

دیشب حسابی داشتم با خودم فکر میکردم یه اس ام س یه جایی خوندم

که خیلی واسه حال بعضیا مناسبه....

که نوشته بود: یادش بخیر یه روز بجای شماره به هم دل میدادن....

با اینکه خیلی تو بحر چنین حرفایی نیستم ولی نمیدونم چی شد که وقتی

اینو خوندم دلم یهو گرفت....

از دنیامون..........

از آدماش.........

از همه چی...

خوشبحال آدمایی که دنیای مارو ندیدن!

 

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه، دلنوشته،

تاریخ : جمعه 13 مرداد 1391 | 06:44 ب.ظ | نویسنده : بهار

IMG4UP

کـــاش یکیــــ پیـــدا می شــــد
که وقتــــی می دیــــد گلــــوتـــــ ، ابـــــر داره و چشـمـاتـــــ ،
بــــارون
جـــای اینکـــه بپــرســـه : چـــته ؟ چـــی شــده ؟ چـــرا ؟
بغــــلتـــــ کنــــه و بگـــــه : گـریـــه کــــن ... !




طبقه بندی: دلنوشته، تصاویر،

تاریخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 04:47 ب.ظ | نویسنده : بهار

 

 IMG4UP

عمری گفتند : از محبت خارها گل میشود...

محبت کردم؛اما هیچکس گل نشد همه خارم کردند!!!

--------------------------------------------------------------------------------------

+دیشب دلم خیلی گرفته بود...

یعنی حالم اصلا خوب نبود...

+افطاری خونه عمه کوچیکم بودیم با دخمل عمم کلی حرف زدیم

و همش گیر داده بود که من واست دعا میکنم اگه سال بعد کنکور

قبول شدی باید یه چی واسم بگیری! منم قبول کردم!

الانم یه سره داره اس میده و چرت و پرت میگیم که روی همدیگه

رو کم کنیم؛ منم عاشق رو کم کنی ام و تا الان خدارو شکر کم

نیاوردم...

حالم خوب نیست!

الان باید چیکار کنم خدا؟

کاش میدونستم چم شده یه سره تو دلم آشوبه...

 

 




طبقه بندی: دلنوشته، خاطرات روزانه، تصاویر،

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391 | 06:59 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام ...

من بازم اومدم  ...

چقدر زود روزا داره میگذره ...

لامصب تابستون که انگار دنبالش کردن همچین عین برق و باد میگذره که...

حالا اگه الان سر کلاس درس باشی یه ساعتش مثل یه قرن میگذره ها!

چه میشه کرد؟؟؟ زندگیه دیگه!!!

خوشبحال مریم اینا الان تو مشهدن؛ امسالم قسمت نشد بریم!!!

یه اتفاق خیلی خیلی عجیب:

.

.

.

من شروع کردم دارم درس میخونم!!!!!!!!!!!!

باورتون میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه من کجا و درس کجا؟!!!

خودمم هنوز تو شوک موندم...

اونروزیه زنگ زدم به پریسا به همون دوست قدیمی خودم که تازه نامزد کرده

مثلازنگ زدم واسه عرض تبریک و به بهونه ی این یه موضوع بحثمون در طول

تقریبا یه ساعت به هزار موضوع بی مربوط دیگه ام رسید...

 

 

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،
برچسب ها: خاطرات+خاطرات روزانه+خاطرات روزانه ی بهار،

تاریخ : دوشنبه 2 مرداد 1391 | 06:08 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام دوستان ... نماز و روزه هاتون قبول.

خوش میگذره؟

من که طبق معمول بی حوصله ام نمیدونم چرا؟!

فکر کنم پریروز بود فاطمه-م بهم زنگ زد ؛ تازه از گردش برگشته

بود.

یکم حرف و بعد خدافظی...

چندروز پیشم زهرا-ح زنگ زده بود داشتیم با مامان و بابای عزیزم

میرفتیم خرید واسه ماه رمضون واس همین نتونستیم زیاد حرف

بزنیم.

اونروز داشتم به فاطمه -ع اس ام اس میدادم و درمورد مدرسه

میگفت ...

میگفت دلم واسه مدرسه تنگ شده؛عجب دنیایی شده ها!

یکی عین من وقتی اسم مدرسه و حال و هواش میاد دلهره

میگیره یکی مثل اون خوشی زده زیر دلش...

دوست ندارم تابستون تموم شه!

به فاطمه گفتم از همه حالم بهم میخوره از مدرسه و بچه هاش

متنفرم...

فکر کنم ناراحت شد!

مهم نیست



تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7