تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - خرید سفره ی عید نوروز
تاریخ : شنبه 27 اسفند 1390 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام بچه ها خوفین؟؟؟؟منم بد نیستم شکر خدا

امروز حدودا ظهر بود که گوشیم زنگ خورد رفتم نگاه

کردم دیدم شماره غریبه است گوشی رو دادم به

مامانم  اونم بعد از سلام گفت بهار بیا دوست خودته

منم رفتم گوشی رو گرفتم دیدم مرضیه (یکی از هم

کلاسیام ) هستش.بعد از کلی احوال پرسی  گفت

خیلی دلم برات تنگ شده  و از اینجور حرفا

حالا یکم از مرضیه بگم!!! مرضیه یه دختر شوخ و خیلی

باحالیه ، خیلی با معرفته . میشه به عنوان یه دوست

انتخابش کرد...

حالا یکم از خودم بگم که من خیلی با مرضیه رفیق

فابریک نیستم اما اون خیلی منو دوست داره و تند تند

دلش برام تنگ میشه

من چون خیلی شوخم تو کلاس با همه حتی بیرون از

کلاس یعنی با بچه های کلاسای دیگه سریع گرم

میگیرم...

خیلی اهل مغرور بودن نیستم واسه همین تو مدرسه

با بچه ها رابطه ی فوق العاده خوبی دارم

اما اگه طرفم مغرور باشه حالم ازش بهم میخوره و

رفاقت بی رفاقت

چه دلیلی داره وقتی هممون انسانیم خودمونو بگیریم و

از چشم این و اون بیفتیم؟؟؟؟؟؟؟

آهان داشتم از امروز میگفتم ببخشید از موضوع اصلی

خارج شدم...

بعد یکم با مرضیه درمورد تکالیف عربی و بدبختیامون

حرف زدیم و بعد خدافظی...

امروز صبح قرار بود بریم و واسه سفره ی عید خرید

کنیم اما بنا به دلایلی  قرار شد بعد از ظهر بریم.

منم که عاشق گشت و گذار با خانوادم زودتر از همه

آماده بودم واسه بعداز ظهر

خلاصه داشتیم میرفتیم که من گوشی مامانمو برداشته

بودم همین جوری (آخه من و مامانم یه مدته که خطمونو

باهم عوض کردیم خیلی از دوستام شماره ی جدید منو

ندارن) منم واسه اینکه بدونم کدوم رفیق با معرفتی بهم

اس میده گوشی مامانمو نیگا میکنم. دیدم ساعت 10

دیشب زهرا اس داده که بهار سلام چه خبر ؟؟؟

منم تازه امروز دیدم و بیخیال جواب دادن شدم

آخه حوصله ی حرفای تکراری زهرا رو ندارم

خلاصه با بابا جونم و مامان جونم و داداشم رفتیم و

واسه سفره ی عید آجیل و از اینجور چیزا خریدیم

و برگشتیم خونه

خوب دیگه ببخشید زیادی حرف زدم فعلا بای