تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - دیگه مهمونی رفتن تموم شد...
تاریخ : چهارشنبه 2 فروردین 1391 | 09:29 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام دوستای عزیزم چه طورین ؟؟؟

خوش میگذره ؟؟؟

امیدوارم که روزای خوبی داشته باشین فکر کنم

الان همتون تو گشت و گذارین مثل ما

امروز ساعت تقریبا 10 صبح دختر عمم با همسر محترم

اومدن خونمون ولی چون اونا مهمونای درجه دوم

محسوب میشن منم خیلی ازشون خوشم نمیاد نیومدم

پیششون...

اونا هنوز نشسته بودن که مادربزرگ وپدر بزرگم با

خانواده ی دایی کوچیکم اومدن خونمون بعد از حدودا 5

دقیقه دختر عمم اینا رفتن و من اومدم پیش مهمونای

عزیزمون

بعد ازاینکه اونا رفتن دختر عمه ی دیگر اینجانب با

همسر محترم تشریف آوردن (خواهر همون دختر عمه

اولی)که مجددا من نبودم

بعد ازاینکه اونا تشرف بردن ما رفتیم خونه ی دایی

دومیم  بعد از اونجا رفتیم خونه ی دایی چهارمیم

بعد ما قرار نبود که نهار جایی بمونیم اما زنداییم انقدر

اصرار کرد که مجبور شدیم بمونیم

با اینکه ناهارم تو خونه روی اجاق در حال سوختن بود

قبل از اینکه ناهار بخوریم یه سرم خونه ی خاله جونم

 زدیم ... و برگشتیم خونه ی داییم جاتون خالی ناهار آش رشته بود 

غیر از ما خانواده ی دوتا دیگه از دایی های عزیزم ناهار

اونجا بودن و بعد اونجا رفتیم خونه ی دایی پنجمیم

یعنی با خودشون رفتیم آخه اونام ناهار بودن

بعد نشسته بودیم که یهو گوشی بابام زنگ خورد بعد

بابام گفت پاشید بریم مهمون اومده در خونه

بعد مامی پرسید کیه ؟؟؟

گفت پسرای خواهرم(یعنی پسر عمه های اینجانب)

من خیلی از پسرای عمه بزرگم بدم میاد ولی خود عمم

رو خیلی دوست دارم

واقعا به این ضرب المثل که میگه : مار از پونه بدش میاد

در خونش سبز میشه اعتقاد دارم آخه تقریبا یکی دو

سال پیش یکی از همین پسر عمه هام اومد

خواستگاریم و من ردش کردم

البته خیلی خیلی دعا کردم که یه همسر خوب نصیبش

بشه

و خداجونم دعای منو بی جواب نذاشت و تقریبا بعد از

چند ماه خبر دادن که عقدشه

اونم رفت و سروسامون گرفت خدارو شکر

داشتم اینو میگفتم که ما برگشتیم خونه و اونام اومدن

و من بازم اومدم اتاق خودم

بعد از اونام ساعت 8شب عمه کوچیکم با دخترش

(مزدوج شده )و پسرش (مزدوج شده ) و دختر 

کوچیکش(یه سال از من کوچیکتره ) اومدن خونه و الان

که من دارم آپ میکنم تازه رفتن

دیگه فکر نمیکنم ما بخوایم جایی بریم ولی مامی

و باباجونم چند جای دیگه ام باید برن یعنی دیگه

مهمونی رفتن تموم شد تا جمعه که دایی کوچیکم

هممونو دعوت کرده ناهار ولی مهمون اومدن هنوز جریان

داره

خوب میدونم خیلی حرف زدم ببخشیدا...

تا فردا با ی ی ی ی ی ی ی

 

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،