تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - امروزم به لطف خدا بد نبود....
تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1391 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : بهار

امروز روز جالبی بود. مثل هر روز ظهر که میخواستم برم

مدرسه نصفه درس خونده بودم!!! تاریخ قرار بود یه درس رو

بپرسه که 50تا سوال داشت منم اعصابم نکشید همرو

بخونم

واقعا وقتی یه درس طولانی رو بخوام بخونم مخم سوت

میکشه انگار دیوونه میشم

بعد تاریخ ادبیاتم قرار بود چهار درس رو امتحان بگیره

یعنی این دبیرمون تو خط کتبی نیست و شفاهی بیشتر

تو روشش کار سازه

بعد من از بین چهار درس فقط یه درس خوندم و با خیال

راحت راه افتادم

رفتم رسیدم مدرسه دیدم هیچکی واقعا تاریخ رو درست

 نخونده یکم دلم آروم گرفت و فهمیدم این فقط مشکل

من نبوده

بعد زنگ اول دبیر تاریخمون خیلی جدی اومد گفت اگه

شده از همه یه سوال رو میپرسم

اونجا بود که من فاتحه مو خوندم البته یه خورده خونده

بودما

بعد از چند نفر پرسید و خدارو شکر از من نپرسید و

 درس داد میبینی بدبختیه مارو یکار میکنن عین بید

بلرزیم آخرشم میفهمیم سر کاریه

خلاصه زنگ اول بخیر گذشت

و اما زنگ دوم....

تاریخ ادبیات داشتیم و دوباره شدیم کولکسیون ترس و

وحشت

بعد دبیرمون حدود یه ربع وقت داد که بخونیم قرار شد

که بپرسه منم که نشستم خوندم

بعد یه درس رو از بین چهار درس چون جدید بود راحت تو

مخم نمیگنجید

بعد نفر اول که سوالاشو جواب داد یهو دبیرمون گفت

بهار وای ی ی ی ی ی ی کم مونده بود سکته رو بزنم

آخه یه درسو درست نخونده بودم و بقیه رو هم سر

سری نگاه کرده بودم  تو دلم دعا کردم و از خدام کمک

خواستم....

شاید باورتون نشه همه رو جواب دادم  و عجیب اینجا

بود که اصلا از درس جدید ازم نپرسید

ممنون خدای مهربونم یه دنیا سپاس

زنگ آخرم که بیکار بودیم و دنبال یه نمایشنامه که واسه

روز معلم اجرا کنیم

خلاصه امروزم به لطف خدا بد نبود....




طبقه بندی: خاطرات روزانه،