تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - جمعه ...
تاریخ : جمعه 19 اسفند 1390 | 03:04 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام بچه ها امروز جمعه است و دایی جونم با

خانوادش و مادر بزرگ و پدر بزرگ عزیزم ناهار خونه ی

ما بودن ...

بعداز ظهرم قراره با مامی بریم خرید عید...

اصلا امسال انگار خرید ما طلسم شده کمتر از 15

روز به عید مونده ولی ما هنوز هیچی نخریدیم!!!

حالا اون هیچی کی حوصله داره عید پاشه بره خونه

ی فک و فامیل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که اصلا از عید گردی خوشم نمیاد!!!

عیدم فقط واسه تعطیلاتش دوست دارم...

امسال از هرچی درس و کلاس و هم کلاسی نامرده

حالم به هم میخوره...

مدرسمونم که امسال شده عین پادگان نظامی تا تکون

میخوری ازت انضباط کم میکنن .

البته خدا رو شکر من کمبود انضباط نداشتم ولی طفلکی

زهرا دوستم هر روز باید به معاونای مدرسه جواب پس

بده که چرا فلان کفش و چنان پالتو رو پوشیده...

خدا رحم کنه تازه غیر از امسال باید یه سال دیگه ام این

مدرسه ی لعنتی رو تحمل کنیم...

تازه غیر از این هزار تا مشکل دیگه ام داره که تو قسمت

 های دیگه براتون تعریف میکنم فعلا بای .

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،