تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - معجزه...
تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1391 | 05:12 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام دوستان....

امروز نسبتا روز جالبی بود

طبق معمول درس نخونده رفتم سر کلاس زنگ اول

ورزش داشتیم و نیم ساعت آخر رو رفتیم نمایش...

زهرا یه ایده درمورد نمایش داد ولی بچه ها گفتن بچه

گونس و زیاد جالب نیست

بعد حالا قراره یکی از بچه ها تا پس فردا یه نمایشنامه

واسمون بیاره خداجون خودت کمک کن برناممون خوب

اجرا بشه

من یه خاطره ی بد دارم از همین سرود و نمایش و

برنامه

امسال عاشورا برنامه واسه کلاس ما بود ما واسه

سرود خیلی زحمت کشیدیم و خداییش قشنگ

میخوندن

واسه نمایشم صحنه ی به شهادت رسیدن حضرت علی

اصغر(ع) رو آماده کرده بودیم که سر برنامه هم

سرودمون خراب شد هم نمایشی که اون همه واسش

زحمت کشیده بودیم

حالا از اینا گذشته داشتم درمورد امروز میگفتم

وقتی رفتیم واسه نمایش یه بحثی پیش اومد که من و

فاطمه باهم جر و بحث کردیم و اونم گذاشت رفت

تقصیر خودش بود اینو من نمیگم همه میگفتم

من یه اخلاقی دارم که اگه با کسی مشکل داشته

باشم  سعی میکنم زود حلش کنم زنگ دوم که عربی

داشتیم با اینکه تقصیر خود فاطمه بود سعی کردم

از دلش دربیارم و اونم تریپ غرور برداشت منم با همه

اخلاقی میتونم بسازم جز غرور....تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

وظیفه ی من بود از دلش دربیارم در مورد از این به

بعدش خودش مختاره هرجور رفتار کنه همون رفتارو ازم

خواهد دید

خلاصه زنگ دوم عربی قرار بود 3درس اول رو بپرسه که

منم رفتم و بااینکه نخونده بودم همه رو جواب دادم این

دیگه ENDمعجزه بود....

بعد دبیرمون سر کلاس داشت برگه های درخشانمون

رو تصییح میکرد که بچه ها بهم گفتم شدی17

باورم نمیشه من تا خودم برگه بدستم نرسه نمیتونم

باور کنم آخه خیلی خراب کردم

زنگ آخر آرایه داشتیم که از من نپرسید...خدارو صدهزار

مرتبه شکر




طبقه بندی: خاطرات روزانه،