تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - تنهایی رو عمیق حس کردم...
تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 | 07:04 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام....

دیروز دو دل بودم امروز برم مدرسه یا نه....

آخه خیلی خسته بودم تاریخ خونده بودم ولی تاریخ

ادبیات نه...

ولی بیشتر تمایلم به رفتن بود

عجیبه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه من از مدرسه متنفرم البته الانم هستم ولی

چون دبیر تاریخمون گفته بود هرکی نیاد یه صفر کله

گنده میذارم براش تا مستمرش خوشگل بشه مجبور

شدم برم

رفتم 9نفر غایب داشتیم

زنگ اول تاریخ داشتیم دبیرمون برگه هارو داد نپرسید

چند شدم که اصلا یادش میفتم حالم بد میشه

البته تک نبودا.... منو تک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!

ولی نمرم اصلا خوب نبود بعد قرار بود ازمون بپرسه

پرسید شدم 18

بعد خانوممون گفت هرکی که ازش پرسیدم میتونه بره

حیاط کسی نرفت ولی من اجازه گرفتم و رفتم تنها رفتم

یه ربع به زنگ تفریح بود

اولش یکم دور حیاط قدم زدم بعد یه گوشه نشستم به

خودم فکر کردم ، به روزایی که گذشته...

تنها بودم ولی ناراحت نبودم ، اصلا انگار هیچ احساسی

نداشتم نه ناراحت بودم نه خوشحال

حس تازه ای بود تا حالا تجربه نکرده بودم

نشستم تا زنگ خورد و بعد رفتم کلاس حوصلعه ی درس

خوندنم نداشتم

زنگ بعد که تاریخ ادبیات همش میخواستم برم به

دبیرمون بگم که نخوندم ولی نرفتم خوشبختانه ازم

نپرسید

زنگ آخرم که بیکاری داشتیم و رفتیم تمرین سرود

راستی قراره یکشنبه ببرنمون سینما دقیق نمیدونم

ولی فکر کنم فیلمش قلاده های طلا باشه با اینکه

سیاسیه و من از سیاست خوشم نمیاد ولی میرم

آخه بعدشم میبرنمون پارک

امروز بعد از ظهر با مامی رفتیم بیرون رفتیم یه امامزاده

فردام شاید بخاطر داداشیم که خیلی اصرار داره بریم

شهر بازی




طبقه بندی: خاطرات روزانه،