تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - رفتیم سینما...
تاریخ : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام ...

امروز قرار بود بریم سینما ساعت 10رفتیم فیلمشم که

همون قلاده های طلا بود

بد نبود درمورد انتخاباتو و از اینجور حرفا

تنها نبودم محدثه(یکی از رفیقام که تجربیه)باهام بود

ولی خوب در کل خوب بود

بعدشم که قرار بود بریم پارک که دیگه وقت نشد

وقتی رسیدیم مدرسه من سریع برگشتم خونه و

ناهار خوردم و دوباره رفتم مدرسه و دوباره بدبختیام

شروع شد

زنگ اول دینی ازم نپرسید

زنگ دوم ادبیات داشتیم بازم از من نپرسید

زنگ سوم روانشناسی آخرای زنگ رفتیم سرود....

نمیدونم چرا دلم گرفته!!!

امروز زنگ تفریح دوم یکی از هم کلاسیام یه نوشته برام

آورد و گفت اینو یکی داده و گفته بخون جواب بده

خیلی فکر کرد این کی میتونه باشه ولی نفهمیدم نامرد

اونی ام که نامه رو آورده بود نگفت کی داده

منم که کنجکاو.....................................

بعد توش یه سوال بود که ازم خواسته بود بهش جواب

بدم(یعنی من باید کار مشاور و میکردم) منم براش

نوشتم باید رو در رو بهت بگم

خلاصه من تو این یه زنگ انقدر فکر کردم که خدایا این

کیه؟؟؟؟

تا اونی که نوشته رو داده بود اعتراف کرد که فلانی داده

یه لحظه دلم گرفت یاد خودم افتادم که چند سال پیش

خودم مشکلی رو که اون درموردش ازم سوال پرسیده

بود و داشتم

خسته شدم چرا هرروز یکی میاد و خاطرات خط خورده

ی زندگیمو دوباره تداعی میکنه؟؟؟؟

بحثی نیست خواهم ساخت با پستی های زندگی

تا ببینیم چه میشود یا اسطوره خواهم شد یا در این

پستی های بی بلندی جان خواهم سپرد

و دیگر هیچ..................................................!!!




طبقه بندی: خاطرات روزانه،