تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - شاید دیگه نتونم بیام.
تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام دوستای خوبم

دیروز آخرین روز از تعطیلات من بود از این به بعد دیگه

باید بچستم به درسم (امیدوارم بتونم)

دیروز با مامی رفتیم بیرون و بعد بابا جونم اومد و ناهار

مهمونمون کرد بعد که اومدیم بعد از ظهرش رفتیم

خونه ی مادر بزرگم بعدش دایی کوچیکم اومدن و زنداییم

و مامانم قرار گذاشتن که شب بریم بیرون و ساعت 10

بود که رفتیم و خلاصه جمعه ی پر مشغله ای بود

امروزم از صبح شروع کردم به خوندن دینی

امیدوارم بتونم خوب بخونم و تموم کنم

راستی دیروز زهرا زنگ زد به گوشیم ولی چون کار

داشتم نتونستم جواب بدم بعد بهش اس دادم که

کار داشتی زنگ زدی؟؟؟؟؟

جواب نداد

فکر کنم ناراحت شد...بیخیال خیلی مهم نیست!

دیگه نمیدونم بتونم بیام نت یا نه؟!

پس تا برگشت دوباره خدا نگهدار

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،