تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - یه جریان کاملا پلیسی...!!!
تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 11:12 ق.ظ | نویسنده : بهار

سلام سلام هزارو سیصدتا سلام به همه ی دوستای گلم...

امیدوارم همتون خوب و خوش و سلامت باشید...

راستش هنوز نمیخواستم بیام ولی یه قضیه ی

خــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــلی

استرس زا پیش اومد که دلم نیومد نگم....

بذارید از اول اول شروع کنم امروز امتحان تاریخ ادبیات

داشتیم و منم مثل این بچه درس خونا نشسته بودم

از ساعت پنج صبح داشتم میخوندم...

قرار بود ساعت 9برم مدرسه و امتحان بدم...

خلاصه رفتم مدرسه یکم با زهرا سؤالای مهم رو کار

کردیم و بعد رفتیم سر جلسه ی امتحان چون امتحانمون

راحت بود هممون سر 10دقیقه تموم کرده بودیم و بعد

منتظر بودیم که اعلام کنن برگه هارو بیارین

ولی از دیوار صدا درمیومد و از این معاونا هیچی

هی بچه ها میگفتن خانوم برگه هارو بیاریم هی

معاونمون میگفت نه !!!

راستش قضیه خیلی مشکوک بود چون همیشه سر نیم

ساعت برگه هارو میگرفتن ولی این بار به یه ساعتم

رسید ولی اصلا انگار نه انگار...

بالأخره برگه هامونو گرفتن و اومدیم حیاط که دیدیم ای

دل غافل کیفامون با معجزه ی خانوم مدیر _______

غیب شده حالا منم تو کیفم گوشی داشتم و یه دوربین

عکاسی برده بودم تا با بچه ها تو مدرسه عکس بگیریم

خلاصه نصف کیفای بچه ها سر به نیست شده بود

اولش هممون گیج شده بودیم و در به در دنبال کیفامون

از این دفتر به اون دفتر.....

نمیدونم با اینکه تو کیفم دوربین و گوشی داشتم اصلا

انگار نه انگار عین خیالمم نبود...

خلاصه هرکی از یه جا زنگ میزد به بابا و مامانش که

بیان کیفاشونو بگیرن ولی من و زهرا نگفتیم....

از یه طرف دوست نداشتیم که ادای این بچه ننه هارو

دربیاریم از یه طرفم دلم نمیخواست مامانمو ناراحت

کنم....

خلاصه ما تو حیاط نشسته بودیم که یکی یکی پدر و مادر بچه ها

میومدن و میرفتن تو دفتر تا منم یهو به سرم زد که برم و تو دفتر

و گوشی آب بدم ...

مرضیه ام تو دفتر بود و از قضا در کمدی که کیفای نازنینمون توش

بود باز بود و حواس های معاونین پرت....

مرضیه بهم اشاره کرد که بهار برو کیفتو بردار  منم میترسیدم

عجیب....

خلاصه در آن شلوغی و هیاهو ناگهان دستم را دراز کرده و کیف

نازنینم را که در گوشه ی کمد دفتر مدرسه ای همچون پادگان

نظامی افتاده بود را برداشتم و آرام از در دفتر خارج شده و به

سوی در خروجی پادگان دویدم(گزیده هایی از دفتر خاطرات

بهاراعتصامی)

یهو دیدم زهرام مثل من کیفشو برداشته و داره با سرعت میاد

داشتم از ترس عین بید میلرزیدم

رامو گرفتم و اومدم خونه ....

نمیدونم آخرش چی میشه ولی خداکنه هیچکدوم از بچه های

فضول و آنتن نفهمیده باشن وگرنه...

خدایا خودت کمکم کــــــــــــــــــــــــــــــــن!

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،