تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - روزای تکراری....
تاریخ : چهارشنبه 7 تیر 1391 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام.

نمیدونم چرا اومدم ولی حرف خاصی نداشتم که بگم...

فقط گذشتن روزای تکراری.

خستــــــــــــــــــــــــــــــم خیلی خسته....

دیگه هیچکس برام ارزش نداره...

حتی........................

نمیدونم چرا تو این دنیای بزرگــــــــــــــــــــــــ هیچکس آدمو درک

نمیکنه.

یه روز حالم خوبه ، یه روز خیلی بد

نمیدونم شاید زندگی همش همینه

 چند روز پیش از مریم یه رمان گرفتم که بخونم ...

البته با اینکه علاقه ای به خوندن داستانهای بلند نداشتم و فکر 

میکردم تا سه ماه طول بکشه که بتونم تمومش کنم ولی از

دیروز شروع کردم به خوندن و امروز تمومش کردم

داستانش داستان یه دختری بود تقریبا تو سن خودم که بعد از

تحمل سختی های خیلی زیاد به خوشبختی رسید

دیگه از همه ی سریالها و کتابا و داستانا که آخرش ختم میشه

به یه جای خوب حالم بهم میخوره چرا هیچکس یه زندگی شبیه

به زندگی مارو به فیلم و داستان و رمان تبدیل نمیکنه

بعد از خوندن رمان کلی دلم گرفت راستش شاید خنده دار باشه

ولی،به شخصیت اولش حسودیم میشد....

خیلی دلم گرفته قد یه دنیا........... حالم اصلا خوب نیست!

خدایا خودت کمکم کن