تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - ................................!!!!!!!
تاریخ : جمعه 16 تیر 1391 | 03:17 ب.ظ | نویسنده : بهار

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز.

دیروز که نیمه شعبان بود قرار بود صبح با مامانم بریم بیرون.آخه شهر ما

تو تولد امام زمان خیلی قشنگ و باصفا و دیدنی میشه.منم عاشق حال و

هوای این روزم بعد بنا به دلایلی نشد که صبح بریم ولی بعد از ظهرش رفتیم

حرم .حسابی شلوغ بود.ولی همینجور که میرفتی پر بود از ایستگاهای

صلواتی.

منظره ی قشنگی بود.

میدونید چیه ؟ نمیدونم چرا قدم زدن کنار حرم حضرت معصومه دلمو آروم

میکنه و حس آرامش عجیبی رو واسم بوجود میاره.

واسه همینه وقتایی که دلم بگیره، یا از یه چیزی ناراحت باشم،یا اصلا وقتی

از همه دنیا سیر بشم میرم حرم.دیروزم با اون شلوغیش بازم همون آرامش

همیشگی رو داشت.

امروز بابا جونم گفت که فردا شاید بریم روستامون البته یه سفر یه روزه جز

خستگی هیچ چیزی واسه آدم نداره ولی واسه عوض شدن حال و هوا

خوبه.البته اینم واسه این میریم که پسر عموم نذری داره قراره تو یکی از

امامزاده های اطراف روستامون نذری بده .

من از روستا خاطرات خوشی ندارم واسه همین اگرم نرم خیلی برام مهم

نیست.

واقعا راست میگن که روستاها با وجود بزرگا و ریش سفیداش صلح و صفا

داره ...آخه از وقتی پدر بزرگم فوت کرد همه چی عوض شد!

دارو درختا دیگه طراوت و رونق قدیمو نداشتن و یه سکوت غم آلود همیشه

تو هوای خونه ی مادربزرگم جاریه.

فردا فکر کنم همه باشن عمه کوچیکم با عروسا و بچه هاش،عمو هام و...

از بچگی با فامیلای مامانم خیلی راحت تر بودم.

با اینکه چند ساله با دختر عموهامو دختر عمم رابطه ی صمیمی داریم

ولی هنوزم یه حس رودرواسی بینمون هست.

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،