تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - صحنه های دلخراش...
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1391 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : بهار

حالم بده بدجورم بده...

همین الان تو یه سایتی بودم که عکسای زلزله زده های اهر رو گذاشته بود

یعنی خودم سرچ کردم که ببینم وای... یعنی نمیدونید عجب عکسای

دلخراشی بودن....

یکی نیس به من بگه تو که جیگر دیدن اینجور عکسارو نداری واسه چی

میبینی؟

امیدوارم خدای مهربونم به همه بازماندگانشون صبر بده....

و زخمیا و مجروهاشونم زودتر شفا بگیرن...

دیگه نمیدونم واقعا چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگذریم....

سه شب احیا شبای قشنگ و پر فیضی بود...کاش توی سال از این شبا

زیاد داشتیم...

انگار همه خواسته یا نا خواسته دلاشون آسمونی میشه....

دلم میخواست این شبارو مهمون حضرت معصومه یا مسجد جمکران باشم

ولی امسالم توفیقش نصیبم نشد.

از بچه هام کم و بیش خبر دارم فاطمه-م گاهی بهم زنگ میزنی و یکی  دو تا

 دیگه هم اس میدن...

اونروزیه زهرا-م بهم زنگ زد و گفت میخوام باهات حرف بزنم گفتم خوب

بگو...بعد گفت پشت تلفن نمیشه باید ببینمت...قرار شد بیاد خونمون که

 باهم حرف بزنیم ولی بعدش گفت یه مشکلی پیش اومد که نتونستم بیام

 زنگ زد و باهم حرف زدیم...

قضیه از این قرار بوده که یه خواستگار واسه زهرا میاد بعد با طرف حرف

 میزنه و هردوتا همدیگه رو میپسندن و مثلا حالا زنگ زده بود با من حرف بزنه

 که یکم بهش قوت قلب بدم و نظر منو بپرسه...

نزدیک یه ساعت حرف زدیم و امیدوارم هرچی به صلاحشه براش پیش

 بیاد...

امروز افطاری مهمون داشتیم عمه کوچیکم با خانواده ی پسراش و دخترش

خونه ما بودن...

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،