تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - روزای درهم و برهم من...
تاریخ : پنجشنبه 9 شهریور 1391 | 09:11 ب.ظ | نویسنده : بهار

+چقدر حس قشنگیه وقتی یه روز بفهمی به داشتن رابطه با هیچکدوم از دوستات نیازی نداری...نمیدونم چجوری میشه به بعضیا فهموند که دیگه از حرفای تکراریت خسته شدم...از دروغات ... از کلاس گذاشتنات؟چرا بعضی آدما فکر میکنن از دماغ فیل افتادن؟؟؟!!! حالم از اینجور آدمای مزخرف بهم میخوره...

 

+دیروز خونه دایی جونم(فاطمه اینا) بودیم.من سرما خورده بودم عجیب یعنی کلا احوال تعطیل.از یه طرفم سر درد داشتم!ولی کنار دختر دایی عزیزم فاطمه بودن مهم تر از ایناس....

+امروزم که دختر دایی ، بزرگم دعوتمون کرد واسه فردا ناهار و فردا قراره بریم اونجا....

+آهان یه چیز جالب: قبل از اینکه بریم کلاس عربی اولای تابستون یه همسایه ی جدید اومد کوچه ی ما بعد مامی بهم گفت: که این همسایه یه دختر داره هم سن و سال تو رشتش انسانیه و قراره بیاد مدرسه شما... نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت! بعد که رفتیم کلاس من از رو اطلاعاتی که مامی در مورد دختره بهم داده بود فهمیدم کیه... تو نگاه اول که دختر آروم و خوبی بنظر میرسه الان چندمین جلسه ایه که دارم میبینمش و دلم میخواد باهاش بیشتر آشنا بشم ولی هرکار میکنم این غرور لعنتی نمیذاره برم....چرا من اینجوری شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

 

 




طبقه بندی: خاطرات روزانه،