تبلیغات
ღღ بهار آرزو ღღ - امروز نبودیم....!
تاریخ : یکشنبه 19 شهریور 1391 | 10:35 ب.ظ | نویسنده : بهار

+امروز با دایی جونم رفته بودیم روستامون ساعت7صبح راه افتادیم و نزدیکای ظهر رسیدیم!                                                                         اول رفتیم خونه ی مادربزرگم و بعد از اونجا رفتیم خونه دوتا عموهام سر زدیم و بعدشم ناهار خوردیم....چون ما بی خبر داشتیم میرفتیم مامی خودم ناهارو از قبل درس کرده بود یه ساعت بعد ناهار دیگه وسایلو جمع کردیم و از مادر بزرگم و عموهام خدافظی کردیم و رفتیم باغ داداشم (که پدر بزرگم  براش به ارث گذاشته)و یکم انگور چیدیم و کلی ام را براه عکس انداختیم و  بعدشم برگشتیم خونه ساعت 7شب رسیدیم خونه...

+همونجوری که قبلا گفتم من روزای شنبه و سه شنبه میرم مدرسمون واس کلاس عربی ؛ بچه هام میان ولی دو سه جلسه در میون.... انقدر بدم میاد از اینایی بی انگیزه وارد یه کار میشن... یکی نیست به بعضیا بگه آخه خانم عزیز خوب دوست نداری بیای کلاس اسمتو ننویس کلاس فکر کردی حالا اسم تو تو ثبت نامیایی کلاس کنکور نباشه جات تو رتبه تک رقمیای کنکور خالی احساس میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ دیروز که رفته بودم زهرا_م وسطای کلاس اومد همچین  پُزی میداد که هرکی ندونه فکر میکنه جنیفر لوپز داره وارد میشه...!آخه عزیز من به چیت مینازی؟ بعد منم چون در برابر اینجور آدما تسلیم نمیشم خیلی سرد باهاش رفتار کردم بعدا به دوستم گفته بود بهار چشه؟

+عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تابستونم گذشت و روز از نو روزی از نو. دوباره برناممون میشه: درس درس درس !




طبقه بندی: خاطرات روزانه،
برچسب ها: خاطرات روزانه ی بهار،